سـلآااام
امروز 31 فروردین ، 18 سال ـه شدم
با اینکه امروز تولدم ـه ، با این که خیلی از دوست ـآ و هم کلاسی ـآم بــِهم تبریک گفتن...
ولی خیلی دل ـم گرفته ، دل تنگ ـم ، دل تنگ خیلی ـآ
امیدوارم امروز ، روز خوبی باشه....
اول ـش که خوب بود
دُرست موقع سحر بیدار شدم { آخه من نزدیکــآی اذان صبح به دنیـآ اومدم }
تا موقع نماز بیدار موندم و .....
نماز ـم رو که خوندم دوباره گرفتم خوابیدم :دی!!!
به خاطر همین چند ساعت بیش تر ، ینی تا ساعت 8 خواب موندم!!!
بعدشم همراه مامان اومدیم اینجـآ! ، تو راه یکی از دوستـآن قدیمی م رو دیدم....
نزدیکـآی اینجا بودیم که یکی از بهترین دوستـآم { مسئول فنی مدرسه مون } رو بعد از 1 سال و خورده ای !
دیدم و کلی با هم خوش و بــِش کردیم ...
گفت: چرا درس نمیخونی ؟! گفتم: امروز مرخصی م ، فهمید که تولدم و ....
بلاخره رسیدیم...
اینجا همه چی آرومه ، سکوت مطلق....! { البته زیاد سابقه نداشته!}
شاید اولین باری باشه تو همچنین روزی حال ـم هنوز خوبه!
{ سال های پیش اینقدر حالم بد بود که مدرسه هم نرفتم! }
حالا ببین ـیم تا بعد چی پیش میاد....!
× دلم خیلی واست تنگ شده " رفیق مهربون ـم " :( ؛ کــآش اینجا بودی...
× یــادش بخیر مامان بزرگ :( 24 فروردین تولدش بود
الان اگه بود ، کلی سر کادو و ... با هم شوخی میکردیم!
× اولین کسی که بهم تبریک گفت " داداش خوب ـم " بود ؛
که امیدارم همیشه خندون ، شاد و موفق باشه...
{ ممنون که به یادم هستی ...}
برچسبها: تولد من, روز آغاز